تبليغاتX
اولین برگ


اولین برگ

اولین برگ 

 

نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386ساعت 15:20 توسط اولین برگ| |

اولین برگ
نوشته شده در یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 16:51 توسط اولین برگ| |

اولین برگ

اولین برگ اولین برگ بهاری

اولین برگ

اولین برگاولین برگ

اولین برگاولین برگ

برگ بهاریبرگ بهاری

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:37 توسط اولین برگ| |

پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگرمجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .

هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت. مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد .

روز ها و هفته ها سپري شد. يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند. مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد.

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد.

حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند. هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد : (( شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند.))

 

نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 13:42 توسط اولین برگ| |

سکوت تنهایی

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

 

نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 14:3 توسط اولین برگ| |

غمی غمناک

غمی غمناک

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

غم من، لیک غمی غمناک است.

نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385ساعت 13:58 توسط اولین برگ| |

رویا

Hold fast to dreams

For if dreams die

Life broken-winged bird

That can not fly

 

Hold fast to dreams

For when dreams go

Life when barren field

Frozen with snow

 

نگه دار رویایت را

برای اینکه اگر رویایت بمیرد

زندگی پرنده بال وپر شکسته ایست

که نمی تواند پرواز کند

 

نگه دار رویایت را

برای وقتی که رویایت بمیرد

زندگی مزرعه خشکی است

یخ زده با برف

نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:15 توسط اولین برگ| |

بابانوئل

کریسمستون مبارک     Happy your Christmas

اگه نصفه شب ديدی يه آدم کوتاه قد وچاق اومد تو اتاقت وانداختت تو يه کيسه چرمی و تورو برد اصلا نگران نشو چون ممکنه کسی تو رو از بابانوئل آرزو کرده باشه! 

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 15:19 توسط اولین برگ| |

گربه سگ

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385ساعت 15:9 توسط اولین برگ| |

خدایا دور کن مرا

از فلسفه ای که نمی خندد

از عقلی که نمی گرید

و از غروری که در برابر معصومیت خم نمی شود.

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 14:29 توسط اولین برگ| |

فرشته

فرشتگان از خدا پرسيدند: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داری چرا غم را آفريدی ؟ خدا گفت: غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمی افته.

نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 14:23 توسط اولین برگ| |

GODISNOWHERE, this can be read as "GOD IS NO WHERE" or "GOD IS NOW HERE" everything in life depends on how you look at them. Always think positive.

خدا هم اکنون اینجاست

نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 15:21 توسط اولین برگ| |


Design By : Night Skin